درباره

گنج حضور-اشعار مولانا


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه زیکدیگر نمانیم
-مولوی
دوستان خوب من، نظراتون برای من خیلی مهمه پس نظر دادن به این وبلاگ را هرگز فراموش نکنید.

جستجو

لينک هاي روزانه

جعبه پیام




امکانات

درده شراب یک سان تا جمله جمع باشیم

تا نقش‌های خود را یک یک فروتراشیم

از خویش خواب گردیم همرنگ آب گردیم

ما شاخ یک درختیم ما جمله خواجه تاشیم

ما طبع عشق داریم پنهان آشکاریم

در شهر عشق پنهان در کوی عشق فاشیم

خود را چو مرده بینیم بر گور خود نشینیم

خود را چو زنده بینیم در نوحه رو خراشیم

هر صورتی که روید بر آینه دل ما

رنگ قلاش دارد زیرا که ما قلاشیم

ما جمع ماهیانیم بر روی آب رانیم

این خاک بوالهوس را بر روی خاک پاشیم

تا ملک عشق دیدیم سرخیل مفلسانیم

تا نقد عشق دیدیم تجار بی‌قماشیم

مولوی

 

برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
نوشته شده در شنبه 18 اسفند 1397 ساعت 9:23 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 23 بازدید
  • []

  • روز <a href='/tag%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.php'>مادر</a>

    در سینه تاریکت دل را چه بود شادی
         زندان نبود سینه میدان بود آن میدان

    اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد
         آن خون به از این باده وان جا به از این بستان

    برچسب‌ها: مادر
    نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت 18:50 توسط : گنج حضور | دسته : گنج حضور | 28 بازدید
  • []

  • ازبدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

    زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن

    گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد او

    نی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن

    تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسم

    ور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن

    ور بگفتم نکته‌ای هستش بسی تأویل‌ها

    گر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن

    از تو دارم التماسی ای حریف رازدار

    حسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن

    دشمن جانم منم افغان من هم از خود است

    کز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن

    چونک یاری را هزاران بار با نام و نشان

    مدح‌های بی‌نفاقش کرده باشم در علن

    فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهان

    بوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن

    گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است

    زانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن

    رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورا

    بهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن

    من خودی خویش را گویم که در پنداشتی

    رو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن

    ای خود من گر همه سر خدایی محو شو

    کان همه خود دیده‌ای پس دیده خودبین بکن

    چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدان

    کاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت 17:06 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 31 بازدید
  • []

  • آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی

    و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

    دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش

    گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

    گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم

    دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

    دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی

    جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

    با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم

    خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

    گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین

    قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

    سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را

    ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

    رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او

    چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

    همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو

    حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

    کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود

    جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

    گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای

    نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

    ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا

    چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی

    ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی

    قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی

    بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را

    شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

    بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان

    گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در شنبه 27 بهمن 1397 ساعت 11:17 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 32 بازدید
  • []

  • من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

    مولوی 

     

     

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت 10:47 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 28 بازدید
  • []

  • ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

    تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی

    من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم

    وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی

    من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را

    آیینه‌ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی

    ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من

    آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی

    شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو

    با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی

    ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن

    روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی

    مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان

    آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی

    ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر

    باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی

    تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم

    بس پرده‌ها برداشتم باشد که با ما خو کنی

    استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم

    و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی

    شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا

    بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت 8:41 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 29 بازدید
  • []

  • ای خدا این وصل را هجران مکن
    سرخوشان عشق را نالان مکن
    باغ جان را تازه و سرسبز دار
    قصد این مستان و این بستان مکن
    چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
    خلق را مسکین و سرگردان مکن
    بر درختی کشیان مرغ توست
    شاخ مشکن مرغ را پران مکن
    جمع و شمع خویش را برهم مزن
    دشمنان را کور کن شادان مکن
    گر چه دزدان خصم روز روشنند
    آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن
    کعبه اقبال این حلقه است و بس
    کعبه اومید را ویران مکن
    این طناب خیمه را برهم مزن
    خیمه توست آخر ای سلطان مکن
    نیست در عالم ز هجران تلختر
    هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن 

    مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت 17:22 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 26 بازدید
  • []

  • خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا
    دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
    عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر
    تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
    پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی
    بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
    گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی
    یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
    از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان
    بار دگر رقص کنان بی‌دل و دستار بیا
    روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی
    ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
    ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو
    گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
    ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
    پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
    ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو
    ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
    ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا
    ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
    ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا
    مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
    ای مه افروخته رو آب روان در دل جو
    شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
    بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان
    چند زنی طبل بیان بی‌دم و گفتار بیا

     مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در يکشنبه 14 بهمن 1397 ساعت 16:43 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 32 بازدید
  • []

  • من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
    پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو
    سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
    ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو
    دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
    آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
    گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
    گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
    من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
    سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
    قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
    گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد
    که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
    گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است
    گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو
    گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
    گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
    ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
    خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
    گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
    گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

     مولوی

    برچسب‌ها: مولوی,دیوان شمس
    نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت 8:31 توسط : گنج حضور | دسته : دیوان شمس | 24 بازدید
  • []

  • شما هم می توانید از دردهایتان و هم هویت شدگی هایتان بلند بشوید . وقتی از هر هم هویت
     شدگی بلند می شوید، می بیند که بجای آن یار می نشیند، یعنی خدا می نشیند . 
     این کار موازی و هم خط با ضربان تکاملی زندگی است، یعنی خدا می خواهد این کار انجام بشود . 
     هر کسی این کار را به عقب و بیندازد، فقط بیشتر درد خواهد کشید . 
    چون مقصود ما از آمدن به این جهان همینطور که مولانا می گوید این است که : من ذهنی از
     میان بر بخیزد و بجایش یار بنشیند . 
    وقتی یار مرکز ما را اشغال می کند در این صورت هزار جور برکت از مرکز ما به این جهان پخش
     می شود و ما برای همین آفریده شدیم .
    نویسنده:پرویز شهبازی 
    برچسب‌ها: پرویز شهبازی
    نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت 11:01 توسط : گنج حضور | دسته : سخنان پرویز شهبازی | 32 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    ساخت وبلاگ رایگان | منزل مبله شیراز | تشریفات عروسی | هوش مصنوعی | طراحی بنر | تور چابهار | آموزش تعمیرات | موشن گرافیک | تخفیف300ماده نانو | فرش کاشان | پاپ آپ نمایشگاهی | محمد صفرزاده | آموزش تعمیرات برد | چاپ کارت شناسایی | محمد دبیری | Organic Traffic | Buy Web Traffic | Targeted Traffic
    X
    تبليغات